تبليغاتX
نوشتن - بابای آزاده رفت

نوشتن

نوشتن آنچه که نمی شود هرجایی نوشت

مدت هاست دست ودلم به نوشتن نمی ره . امروز هم که می خواستم بنویسم با خبر فوت پدر آزاده بهم ریختم . عید چه سالی بود؟ الان دیگه ذهنم یاری نمی کنه با زهرا رفیعی رفتیم کرمانشاه پیش آزاده اون قدر بهمون خوش گذشت که الان وقتی به عکس های اون موقع نگاه می کنم احساس می کنم فقط یه فکره یه فکره قشنگ.

نه این که چون فوت شده بگم ولی مرد نازنینی بود به من و زهرا می گفت شما دوتا چه جوری زنده اید؟ چرا غذا نمی خورید؟ و با تعجب وصف نا شدنی به آزاده خیره نگاه می کرد و احتمالا توی دلش می گفت چه "خیره سرن "این همه بهشون تعارف می کنیم بازم ناز می کنن.

بابای آزاده رفت و خوش به حالش که کلی خاطره خوب ازش داریم .من اون رو با آخرین تصویر در عروسی آزاده همیشه به یاد دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  |