تبليغاتX
نوشتن - کاش دوباره بم بایستد

نوشتن

نوشتن آنچه که نمی شود هرجایی نوشت

ورود افشین امیرشاهی رو تبریک میگم با نوشته هایی از بم .این مطلب رو دوباره می نویسم چون یکبار پرید.کجا نمی دونم؟

الپرجریان جالبی راه انداخته که من هم از بقیه می خوام به این نوشتن پیوند بخورند.

1- روز 5 دی 82 که بم لرزید، کجا بودید؟ خبر را از کی و کجا و چگونه شنیدید؟ چه حالی پیدا کردید؟
2- بهترین خبری که دوست دارید درباره بم بشنوید، چیست؟ واقعی باشد یا آرزو هم فرقی نمی کند.


۱-جمعه ۵ دی مثل هر جمعه دیگه به میدان آرژانتین رسیدم تا برم سرکار .کنار دکه روزنامه فروشی یکی از بچه های گروه رو دیدم که داشت میرفت .چرا ؟ نمی دونم .اصولا تازه باید می اومد سرکار.خبر زلزله رو اون به من داد. نفهمیدم چرا سرم تیر کشید و داغ شدم.تند و تند آمار کشته ها رو می داد.توی "شرق" از همه داغون تر مریم خورسند بود که کاملا از حال و روزش می شد فهمید چه خبره.بعضی ناراحت بودن بعضی به "خبر"و بهترین تیتر و لید و عکس برای فردا و فروش بیشتر فکر می کردن . از همین کار روزنامه نگاری همیشه منزجرم .ما از داغ دیگران نان می خوریم.مریم دنبال رفتن به بم بود من هم همین طور . ولی اون رفت و من نتونستم برم. تا شب هر گوشه خلوت و بی مزاحم روزنامه  جایی برای من بود که گریه کنم و چقدر گریه کردم . تا چند روز گلو درد عجیبی داشتم . این عادته منه هر وقت ناراحتیه شدیدی دارم گلو درد می گیرم.و هنوز نمی توانم بدون گریه"ایرج بسطامی" گوش کنم.

۲-تا در ایران زندگی می کنم می دانم باید برای ساخته شدن آنچه خیلی ویران شده است منتظر معجزه باشم. من فقط آرزو می کنم....آرزو می کنم.... دوباره بم بایستد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  |