تبليغاتX
نوشتن

نوشتن

نوشتن آنچه که نمی شود هرجایی نوشت

 

 

مدت هاست که ننوشتم

آخرین بار هم به کنایه گفتم شاید نام این فضا را ننوشتن بگذارم ولی نشد و نذاشتم

در ترکیه هستم، کنار  تنگه بوسفر و مشغول گذراندن یک دوره آموزش مالتی مدیا

روز و شب های پر کاری است ولی آنچه این پر کاری را توجیه می کند دین چندباره ترکیه است با سوژه های جذاب

امروز برای پیگیری یک گزارش به محله "آکسارای" رفتم محله ای که به نام محله ایرانی ها در ترکیه معروف است و ساختار عجیبی دارد. مردم فارسی حرف می زنند و به هم ریختگی عجیبی در محیط به چشم می خورد به زودی یک کلیپ کوتاه از این محله می سازم

ولی امروز خیلی اتفاقی به دنبال سوژه "پاتوق" ایرانی ها در استانبول بودیم البته به همراه یکی از بچه ها که به سوژه عجیبی رسیدیم: آدم های بپرون

آره درست نوشتم " آدم های بپرون " یعنی افرادی که ایرانی ها رو قاچاقی از مرز آبی ترکیه می فرستند یونان و تو از اون جا هر جا که خواستی می ری

با بهناز بودیم و با چند ایرانی صحبت کردیم

همه در فکر فرار و پریدن بودن

یکی مرتضی بود ۲۵ ساله حدود دو ماهه که در استانبول سرگردانه

می خواد بپره

مادرش و برادرش سوئد زندگی می کنند و مرتضی هم همین روزها با یک پاسپورت جعلی می پره

ولی بقیه با مرتضی فرق داشتند به مقصد نا معلومی فکر می کردند شاید فرانسه شاید اسپانیا شاید هم آمریکا

اون ها ایرانی هایی بودند که مدت ها ست منتظر رد شدن از مرز هستند ولی هنوز موفق نشدند

مرتضی هم تا الان ۲۰ میلیون به این "آدم بپرون" ها پول داده بود که بره ولی هنوز موفق نشده

یکی دیگه دختری بود به نام مهسا که برای رفتن به آلمان با دوست پسرش از شهسوار فرار کرده بود اومده بود استانبول

۱۹ ساله بود و در ایران حسابداری خونده بود

ایرانی هامی گفتن در محله ایرانی ها خود فروشی می کنه البته از سر و وضعش معلوم بود

بهش گفتم می یای با هم قدم بزنیم گفت" منتظر رفیقم هستم"

پرسیدم اسمش؟

جواب داد :"علی"

قضیه به اینجا ختم نمی شه

در محله ایرانی ها که با بهناز می چرخیدیم مقابل یک آژانس مسافرتی پسر جوون خوش پوش و خوشگل ایرانی به ما که فارسی حرف می زدیم گفت:" خانم ها ما امشب تور دریا با رقص و آواز داریم برای ایرانی ها. لطفا بلیطش رو بخرید"

سر صحبت را با او باز کردیم تا از وضعیت ایرانی ها بپرسیم  و به قاچاق ایرانی ها به آن طرف مرز برسیم

از بعد ازظهر در چند آژانس مسافرتی این سناریو را اجرا کرده بودیم ولی با برخورد تند مسوولان آژانس مواجه شدیم

این پسر که با خانواده اش در استانبول زندگی می کرد خیلی سریع به ما اعتماد کرد من هم به او گفتم  من و بهناز می خواهیم با "بپرون "ها از مرز فرار کنیم 

اون هم ما رو به مدیر آژانس مسافرتی معرفی کرد

مرد قد کوتاه با اندامی تقریبا چاق خیلی راحت گفت با ۳۵۰۰ دلار یا ۲۵۰۰ یورو  طی دو روز ما رو از مرز خارج می کنه

ما در مورد مجل اقامت پرسیدیم گفت در یک هتل خوب ساکن می شیم و تا زمان رفتن تمام هزینه های اقامت اعم از خورد و خوراک به عهده او و فرد قاچاقچی است

ما اصرار کردیم با قاچاقچی که می خواد ما رو ببره یونان حرف بزنیم قبول کرد و گفت باشه شماره تلفنش رو می دم

بعد پشیمون شد و گفت بریم پیشش

ما قبول نکردیم

گفتیم باید بیاد اینجا که ما هستیم

پذیرفت و 10 دقیقه بعد آقای قاچاقچی ژیگول سر و کله اش پیدا شد

و ابعاد قضیه معلوم شد

می گفت اسمش" محمد- ز " است

ما رو در خانه خودش ساکن می کنه و فقط اقامت با اونه و خورد و خوراک با ماست

گفت الان تو خونش چند نفر دیگه مثل ما هستن که می خوان بپرن

ما هم باید با اون ها زندگی کنیم

باید 13 نفر بشیم که بتونیم  با یک قایق موتوری  بریم

هیچ وسیله ای نباید همراهمون باشه

فقط یک کوله پشتی چون باید جلیقه نجات بپوشیم

البته یک نفر قبلش به ما گفته بود که قاچاقچی ها افراد فراری رو  با قایق بادی می برن وسط دریا نزدیک مرز یونان که به ترکیه خیلی نزدیکه و قایق رو پاره می کنند و همه می پرن در آب تا مرز شنا می کنند و پلیس یونان چاره ای جز نجات اون ها نداره

بعد بستگی به شانس اون ها داره که چه بلایی بر سرشان می آید

مرد قاچاقچی تمام تلاش خودش رو کرد تا ما رو قانع کنه که باهاش بپریم

من تلفنش رو گرفتم و گفتم باید فکر کنیم  و خبر بدیم چون شرایط سخته و معلوم نیست وسط دریا چه بلایی سر ما می آید

ماجرا پر از فراز و نشیبه

شاید فایل صوتی این گفت و گو رو که با موبایل مخفیانه ضبط کردیم بزارم اینجا

امشب به مهسا فکر می کنم و ایرانی هایی که منتظرن همین روزها بهشون بگن روز پریدنه و اون ها آماده پرواز نباشن

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  |