تبليغاتX
نوشتن

نوشتن

نوشتن آنچه که نمی شود هرجایی نوشت

چند روز پیش که در "نوشتن" یک ساله شده بودم یا "نوشتن" یک ساله شده بود  می خواستم این پست  را بگذارم ولی در سفر بودم.

......

پارسال محمود که حالا خودش هم جزو وبلاگ نویس ها محسوب می شه این وبلاگ رو به عنوان کادوی سالروز عقدمون به من هدیه کرد.

ما چند تا تاریخ برای عقدمون داریم برای همین خودمون هم  یادمون می ره .

اول اینکه  من هیشه دلم می خواست آقای سید محمد خاتمی رئیس جمهور  قبلی عقد من رو بخونه.علاقه عجیبی به ایشان داشته و دارم. از نظر من او یک دانشمند است.

محمود  دوست داشت  آقای محقق داماد  ما رو عقد کنه چون این یک سنت خانوادگی  در میلانی های نسل جدید"تر" بود که  نمی توانستند  توسط آیت الله میلانی عقد شوند.

خلاصه من پیروز  شدم که به آرزوم رسیدم.

عکسی از اون روز نمی زارم  چون  محمود  فعلا دوست نداره.

ما در آخرین روزهای تاج و تخت سید بزرگ در دفتر ریاست جمهوری در خیابان کاخ به عقد هم درآمدیم  ولی نه به همین سادگی.

چون روزهای آخر ریاست جمهوری او بود و احمدی نژاد  داشت به طرف خیابان  کاخ( منظورم خیابان پاستور است) حرکت می کرد.

ما فرصت نداشتیم.

از جواد دلیری که به من خیلی کمک کرد تا این اتفاق بیفتد واقعا ممنونم.

مشکل بزرگ ما پیدا کردن محضری بود که ما را عقد نکند ولی تمام مراحل را انجام دهد تا بتوانیم قباله ازدواج را بدون امضاء  به دست آقای خاتمی بدهیم و او عقد را بخواند و امضاء کند.

نصف تهران را گشتیم  عجیب بود که با  رشوه هم میسر نشد.

ما همچنان زمان بسیار کوتاهی وقت داشتیم چون ناگهانی از دفتر ریاست جمهوری تماس گرفتند و گفتند  سید بزرگ دو روز دیگر به شما وقت داده است.

محضر دار با انصاف پیدا نشد  تا اینکه از روابط به جای ضوابط استفاده کردیم.

مهندس میلانی عموی محمود  آن زمان مدیر عامل بانک تجارت بود  به ما  یک محضر دار آشنا که بخشی از کارهای "بانک تجارت" را انجام می داد معرفی کرد.

ما در دقیقه نود  عقد نامه را بدون  امضاء آماده کردیم تا به دست آقای خاتمی بدهیم.

خالا  ما یک تاریخ روز ۲۰ تیر ماه ۱۳۸۴ را در عقد نامه داریم که  روز تنظیم  عقدنامه است  و روز اصلی عقد ما ۲۲ تیر یعنی دو روز بعد از آن است. ولی روز  مراسم عروسی ۱۳ مرداد ۱۳۸۴است (چند روز بعد از عقد کنون) روزی که احمدی نژاد به کلید  پاستور رسید.

پارسال محمود به مناسبت یکی از هین دو روز که اولین سالگرد  عقد ما بود "نوشتن" را به من هدیه کرد.

ما خوش بختیم.

گوش شیطان خیلی کر.

برای تمام آدم ها هم آرزوی خوشبختی می کنم. 

.........................................................................

پی نوشت: اولین خوانندگان این وبلاگ محمود بود و دوستی به نام "مرتضی" که نمی دانم کیست و وبلاگ ندارد. ولی به من خیلی لطف داشته است.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  | 

در وبلاگ یکی از دوستان پیدا شد.

هیچ نیازی به توضیح ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  | 

شو  اعتراف های هاله اسفندیاری رامین جهانبگلو و کیان تاجبخش آنقدر ضعیف بود که حتی ارزش نقد ندارد.

ولی یک سوال دارد: حاکمیت از چه قدرتی برخوردار است که شرکت در یک کنفرانس و داشتن بورس مطالعاتی  تهدید برای او محسوب می شود؟

جای تاسف برای خبرگزاری های  خارجی که چنین چیز کوچکی را آنقدر  مهم جلوه دادند که خود به خود و بی دلیل بزرگ شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  | 

 

 

تو تنها  نيستي

همه ما كه  آنها را نمي فهميم تنهاييم

تنها نشسته اي  با سبد پر از رخت چرك

چركي اين دنيا

آن طرف  مردي از برابري  دلها  مي گويد

از نفس هاي آزاده

كانال را كه عوض كني  مجري برنامه  تكراري  دستور پخت يك مرباي  تكراري مي دهد

اين طرف در دنياي مجازي خبر اعدام مي دهند ار دنياي حقيقي

خبر سنگسار

خبر تجاوز

خبر شكنجه دو دختر توسط پدر و نامادری 

نه ، تو تنها نيستي

اينجا همه ما جمعيم

من كه خبر سنگسار تو را مي خوانم  با آن سر شكسته در روستايي دور

تو كه  در زندان  منتظر حکم اعدامی

او كه  منتظر ......

خراب تر از آني  كه كنترل شوي

فرياد تا بيخ دهانت بالا مي آيد

ولي فرو مي خوري

تو در طبقه چهارم ساختماني زندگي مي كني كه اجازه " هيچ " نداري

حال تو بدتر از آن است كه بداني چه چيز خوبت مي كند چه چيز بدتر از آنچه هستي

انگار در جزيره اي  با نفرين خداوندي  گير كرده اي

عكس همديگر را نگاه مي كنيم

من عكس تو را در آن چاله خاكي در تاكستان كه در آن سنگسار شده اي  و امسال  خون به جاي انگور محصول مي دهد نگاه مي كنم

تو عكس مرا كه در اتاق بنفشم نشسته ام مات مات  نگاه مي كني

چشم هاي يكي از ما ماسيده است

كدام نفر؟

من در تصور فهم نگاه تو نيستم

نه تو تنها نيستي

تو سنگسار شده اي زنت هم هين روزها عشقت  هم

از ميان گودال پر از سنگ برق يك نگاه آخر شايد پيدا شود اگر خون بگذارد

برق آخرين نگاهي كه  انگار يادآور نرمي  موهاي پريشان "مكرمه " است

زني كه به خاطر عشق به تو در زندان است و تو به خاطر عشق به او در آسمان

نه تو تنها نيستي

دو دختري كه با دستان پدر داغ شده اند اينجا در خبرها كنار من و تو نشسته اند

ما با هميم

زندگي همه ما توقيف شده است

پس با هميم

 

شاعري در گوشم زمزمه مي كند

" من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر مي خيزند"

.....

" من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد؟"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  | 

هیشه گفتن بی خبری  خوش خبری

از مذاکرات  و نتیجه تمام اتفاقات هیچ خبری نیست

ما هم منتظریم

مثل همه

مثل شما

اتظار چیز خوبی هست یا نه؟

حتما آنهايي  كه روزنامه ها را تعطيل مي كنند و  گروه بي شماره اي از آدم ها را  بيكار  مي دانند 

انتظار يعني چه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  |