تبليغاتX
نوشتن

نوشتن

نوشتن آنچه که نمی شود هرجایی نوشت

دیروز که جمعه بود با محمود رفتیم جماران. خیلی دوست داشتم جایی رو ببینم که برگ های اساسی تاریخ کشورم در اون محل ورق خورده و سرنوشت من و تمام مردمم در اونجا طرح شده به تصویب رسیده یا نرسیده. تصمیمات روزهای جنگ....

به دلیل رفتن رئیس جمهور احمدی نژاد به جماران نتونستم به جز حسینیه جماران جای دیگری رو ببینم.

جماران خیلی محقر و کوچک بود . همیشه و به ویژه در دوران کودکی فکر می کردم این حسینیه جماران چقدر بزرگ است و بی حساب و کتاب ولی چقدر کوچک بود  و محقر. قدیمی و در حال به ظاهر ریختن .

حس عجیبی داشتم. من هیشه از شکوه و جلال لذت می بردم و همیشه دلم خواسته نماد کشورم بزرگی و شکوه و جلال و جبروت و ثروت باشد. و چقدر بازدید از کاخ ها را دوست دارم و از قدم زدن در آن فضا لذت بیحد می برم.

نکته دیگر نحوه رفتن من به جماران بود. با لباس های رنگی و کاملا  آراسته به جماران رفتم خودم را برای هر برخورد تندی آماده کرده بودم ُ گفتم مجبورم می کنند با چادر وارد شوم و من قبول نمی کنم و دیگر هرگز برای دیدن جماران نمی روم. ولی این طور نشد. کیفم را گشتند و موبایلم را روشن و خاموش کردند و با برخورد بسیار خوب و بسیار دور از آنچه در ذهن من بود از ورودم استقبال کردند.

چقدر خوشحال شدم که این بخش از جامعه که از من و امثال من فرسنگ ها فاصله دارند متوجه شدند که باید با برخورد خوب ما را جذب کنند.

دفعه بعد برای دیدن خانه جماران می روم .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  | 

 

 

پاکسیما من رو دچار نوستالژی کرد.

بعداز ظهر ها که کارمون تو روزنامه  تموم می شه اگه محمود تهران نباشه و من برم خونه مامانم  با پاکسیما که  خونشون نزدیک مامانمه  پیاده راه می افتیم  سمت  خونه . این روزها هم که هوای تهران بدجوری دیوونه کننده است.

چهارشنبه با هم رفتیم  نشستیم "کافه" ای که اسمش  رو نمی دونم  ولی تو خیابونه کوه نوره. کافی شاپ نزدیک گالری "هفت ثمر" بود. یاد بعدازظهرهایی افتادم که برای هر نمایشگاهی که برگزار می شد من "هفت ثمر" بودم. من پرکارترین خبرنگار حوزه تجسمی بودم. تقریبا تمام گالری دارهای تهران من رو می شناختن. یه دفعه از سروکله زدن با هنرمندها خسته شدم. از افاده هاشون. از روشنفکری بی حد و اندازشون( به کسی توهین نمی کنم، چون هنوز کلی دوست هنرمند دارم) بعد از توقیف "حیات نو" و "نوروز" و بعد از روزنامه همشهری که با محمد قوچانی کار می کردم و در همشهری جوان مسوول صفحه " موسیقی" همشهری جوان بودم زد به سرم  که  اجتماعی نویس شم.

کار در حوزه اجتماعی رو از "روزنامه شرق" شروع کردم. حالا این حوزه رو خیلی دوست دارم. به  سرویس های هنری ترجیحش می دم. ولی پاکسیما  که  دکتری  جامعه شناسی داره  و  تازه هم از هند اومده  معتقده هنوز رگه های هنر در من هست.

شاید به خاطر علاقه  عجیبی که به پاکسیما دارم  از بعد از ظهر چهارشنبه دارم به این موضوع فکر می کنم. شاید هم به خاطر سواد و شعوری که ازش سراغ دارم  به فکر فرو رفتم.

چند تابلوی نقاشی، یک مجموعه شعر که در مرحله چاپ از انتشارش پشیمون شدم و نواختن دو ساله ساز سه تار و در نهایت  آواز در کارنامه هنری زندگی من درخشش چندانی نداره  ولی می شه بهش جدی فکر کرد.

هنوز کم کمکی آواز می خونم  به ویژه در تنهایی  که این روزها بدون محمود  زیاد تجربه اش می کنم.

همیشه در مدرسه و دانشگاه در حال آواز خوندن بودم  به ویژه در مهمونی های دوستانه و خصوصی  شاید هم تشویق دوستام باعث شد که یک دوره کوتاه برم  کلاس آواز و البته خوب هم پیشرفت کردم . استادم همیشه بهم می گفت تو قبلا "مورس" کار می کردی؟

معتقد بود گوشم نت ها رو خیلی سریعتر از حد معمول می گیره و به همین  دلیل برای من سخت گیری می کرد. ولی ادامه ندادم.

نه نقاشی رو نه ساز رو نه شاعری رو  و نه آواز رو  چون  معتقد بودم من یک  روزنامه نگارم  وباید در همین حوزه موفق بشم.

امروز از صبح دلم می خواست محمود بود و می رفتیم  تو کوه و دشت و من آواز می خوندم. دلم میخواد بخونم مثل شب هایی که می رفتم خونه زهرا دوست صمیمی دوران دانشگاه  و روی پشت بوم خونه  به نهایت ویلایی  درندشتشون در نیاوران که صدای آدم به خدا هم نمی رسید  با صدای بلند تا 3 و 4 صبح آواز بخونم و زهرا بگه  ثمانه یه تصنیف دیگه . الان دلم هوای یه تصنیف  قدیمی تو "گوشه عراق" رو کرده.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  |