تبليغاتX
نوشتن - بدون شرح

نوشتن

نوشتن آنچه که نمی شود هرجایی نوشت

۱۰ روزی می شه  که برگشتیم

ننوشتم  چون حال و هوای عجیبی داشتم

هرچند که قبول داشتم "کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نکنی / حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست"

تقریبا نمی دونم چی باید بنویسم ولی چند مورد که به نظرم خیلی جالبه اینجا می یارم

۱- ما ایرانی ها گرفتار ویترین و مباحث ظاهری دین هستیم

۲- وقتی به کعبه میرسی بلد نیستی با خدا حرف بزنی چون همیشه در ایران عادت کرده ایم  از یک جایی برای حرف زدن با خدا آویزان باشیم مثل ضریح یا قبر یا هر چیز دیگری

وقتی به مدینه میروی و در مسجد النبی قرار می گیری ضریح نداری که به آن دست بیندازی  یک  مسجد است که  فقط حس می کنی یک روز پیغمبر  در آن فضا راه رفته، نشسته و قرآن بر او نازل شده ....

بهتر است من از مکه و مدینه ننویسم

واقعا بلد نیستم

فقط  می نویسم که  شیطان را در لحظه لحظه مکه دیدم و حس کردم

شیطان کنار گوش تو با تو حرف می زند درد دل می کند

شیطان در مکه بیشتر از مدینه حضور دارد

احرام چیز عحیبی است

برای چند ساعت باید با حساسیت  کامل مراقب همه کارها و اعمال  خودت باشی

تازه می فهمی این همه سال چه بی خیال رفتی و آمدی

هیچ ربطی به نماز و روزه ندارد

نمی دانم آنها که در این همه سال مدرسه و درس ،خدا را اینقدر کوچک به ما شناسانده اند با وجدان راحت  زندگی می کنند؟

خدای عجیبی را در مکه دیدم  خدایی که دلم پیش او جا مانده است

خدایی که زن و مرد را از هم جدا نمی خواهد  با هم و یک شکل می خواهد

خدایی که دست در دست من راه می آمد

با من حرف می زد

من لال شده بودم

من آدم خشک مذهب نبوده و نیستم و با این سفر مطمءن شدم خدایی که تا به حال داشتم درست ترین خدا بود

من هیچ وقت با خدای حکومتی صنمی نداشتم 

اصلا هم نخواهم داشت

حالا جمله معترضه "خدای من" جمله عجیبی است

از خدا خواستم هر که دل دارد مکه را ببیند برود  و خدای واقعی را ببیند

خدا ضریح ندارد که با هزار زحمت دست به آن بکشی تا بلکه زیارتت قبول باشد تا با خدا حرف بزنی

خدا روبروی توست خانه او را می بینی حالا هرچه می خواهی بگو او می شنود لازم نیست  دستت به چیزی برسد لازم نیست سرت حتما روی "مهر" باشد می توانی روی سنگ های سفید مسجدالحرام

هم سجده کنی پشت مقام ابراهیم بنشینی  در حجر اسماعیل دو رکعت نماز بخوانی و با خدا حرف بزنی

خدا همه جا هست

حالا می فهمم این جمله یعنی چه

من برگشتم ولی یک چیزی آنجا که خودم نشانی اش را دارم جا گذاشته ام

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  |