نمی خواستم در این مورد چیزی بنویسم ولی همین طور که در وبلاگ ها می چرخیدم دیدم هر کسی به مناسبت هفته معلم ارادتی از معلم کلاس اولش به جا آورده.
ولی من به معلم کلاس اولم بی ارادتم.
قبل از مدرسه خواندن و نوشتن را از مادرم یاد گرفتم با مجله سروش کودکان که برایم می خرید و به خاطر بی سوادی دختر خردسالش، زحمت خواندن تمام مجله را متحمل می شد.
من شعر "سیر و پیاز" پروین اعتصامی را از آنجا یاد گرفتم و چون مادرم به اشعار این شاعره بسیار علاقه مند بود من هم این شعر را از بر کردم. و شاعر مورد علاقه ام شد پروین اعتصامی وبی چون و چرا به این علاقه مندی تن دادم ، ولی هنوز سواد نداشتم.
الفبا را از مادرم یاد گرفتم و اولین مشق من یک صفحه کامل نوشتن اسم و فامیلم بود.
ثمانه قدرخان!
اولین روز مدرسه به خاطر گریه های "بهاره" و"هلیا" هم بازی هایم من هم جلوی در مدرسه گریه کردم ولی هیچ وقت نفهمیدم چرا؟ دنباله رو بودم یا همیشه با آنهایی که دوستشان داشتم بی چون و چرا همراه می شدم؟
دومی درست است . چون بارها در محیط کار این کار را انجام دادم و الان دیگر در سن 27 سالگی اصلاح شده ام یا در حال اصلاح شدن هستم.
قبل از رفتن به مدرسه ، مدرسه را خیلی دوست داشتم چون همیشه مادرم بهترین خاطرات را از مدرسه برایم تعریف می کرد و بهترین اسباب بازی من تخته سیاه قشنگی بود که پدرم برای من و دوتا دختردائی ام: مونا و مهکامه خریده بود. هر سه نفر در اتاقمان یک تخته سیاه با خط های رنگی داشتیم و کلی گچ رنگی. این بهترین استراتژی پدر بود برای دعوا نکردن سر بازی با آن. پدرم عاشق بچه هاست و عجیب ترین مردی که به عمرم دیده ام. رئوف بدون ذره ای کینه از کسی و بخشنده بسیار بخشنده .
اما معلم کلاس اولم....
اسمش را نمی نویسم شاید کسی او را بشناسد چون فامیلی عجیبی داشت، تا به حال جایی نشنیده ام.
نمی دانم یادش می آید روز اول مدرسه من را؟ در دبستان توحید؟
من برایش یک "سورپرایز" (شگفتی) داشتم و او....
به خاطر یک صفحه کامل دفتر مشق که اسم و فامیلم را برای او نوشته بودم خاطره عجیبی برایم به یادگار گذاشت.
دست هایم را روی نیمکت ردیف اول گذاشتم تا او راحت تر با خط کش روی انگشتان خیلی کوچکم بزند. نمی دانم چرا آن روز جلوی هم کلاسی هایم یخ کردم، زمستان نبود که؟ تازه اول پائیز بود فصل شکفتن، فصل همشاگردی سلام.......
ظهر با انگشت های درد گرفته منتظر مادرم بودم و یک سوال داشتم : چرا به خاطر بلد بودن آنچه دیگران نمی دانستند و نمی توانستند تنبیه شدم؟ آن هم با خط کش؟ تنبه ملایم تر از این امکان نداشت؟
مادرم فردا به مدرسه آمد ولی بعد از آن هیچ چیز درست نشد، من 20 می گرفتم ولی مثل باقی بچه "ماه و ستاره" کاغذی به دفترم نمی چسباندند.
پدرم به مدرسه آمد و اعتراض کرد. معلم کلاس اولم گفت به هر کسی که صلاح بدانم ماه و ستاره می دهم. ولی من که 20 گرفته بودم پس چرا مثل بقیه بچه ها ماه و ستاره نمی گرفتم؟
پس پدرم دست به کار شد، تمام دفترهای من پر از ماه و ستاره بود. طوری که دیگر جا برای مشق نوشتن نداشتم.
سال دوم و سوم و چهارم و .....
من هیچ وقت مدرسه را دوست نداشتم.
یغنی نتوانستم دوست بدارم.
حالا دوست دارم به معلم کلاس اولم بگویم من به تو هیچ ارادتی ندارم.