هوای تبریز خیلی سرده و من جرات نمی کنم از خونه و محل کار بزنم بیرون.
امروز بیشتر وقتم به خوندن وبلاگ های مختلف گذشت و برام جالب بود که وبلاگ هایی که خیلی به زبان روزمره وبعضا دور از معیار های اخلاقی نوشته میشن طرفداران بیشتری دارن.(اصلا اخلاق چیه و این معیار ها رو چه کسی وضع می کنه و بهش مفهوم میده؟)
محمود امروز صبح رفت تهران وفردا بر میگرده.کلاس داشت.mbaلعنتی که می خوام زودتر تموم شه و شرش از زندگیه قشنگمون کم بشه.نا شکری نمی کنم.ولی این قضیه لطمه های جبران ناپذیری به زندگیه ما زد.
غروب های تبریز اصلا دلگیر نیست و این قضیه لج من رو در آورده.دلم یه بهونه برای گرفتگی می خواد که هی غر بزنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط ثمانه قدرخان
|
