تبليغاتX
نوشتن - هیچی

نوشتن

نوشتن آنچه که نمی شود هرجایی نوشت

خیلی مضطربم.

شماره ۲ "مانا" ۱ هفته پیش آماده شد ولی چاپش به مشکل برخورد کرد و ۲ بار اون رو برای چاپخونه پس فرستادم والان باید شماره ۳ رو فرستاده باشم که هنوز کارهاش تموم نشده و من این وسط دست تنها گیر افتادم.

فردا عصر باز هم باید سوار هواپیما بشم تا به تهران بیام و محمود ۵ شنبه به کلاسش برسه و من هم دوباره چمدون های قشم رو ببندم چون ۱ شنبه کله سحر عازم قشم هستیم .

دوهفته در قشم اقامت خواهیم داشت و بعد تهران بعد تبریز و بعدش دوباره تهران و عید...عذر می خوام ولی بعدش هم مشهد پیش خاله و عمه محمود بعد هم.... با ماشین قصد آذربایجان گردی رو داریم.

کم کم به من و محمود یک اتاق در هواپیما اختصاص میدن که وسایلمون رو همون جا بگذاریم و بیخودی ماموران فرودگاه رو دچار استهلاک نکنیم.

در قشم که از بقال و آژانس مسافرتی و خشک شویی و جالب تر از همه راننده آژانس ها هم ما رو می شناسن به خصوص محمود رو ...

دلم می خواد فقط یک ماه یک جا ساکن باشم وهمه چیزم سفری نباشه مثل  سشوآر، اطو، خرید روزانه

شاید مسخره باشه و به قول محمود ناشکری ولی دلم می خواد یه روز برم خرید و به آقای فروشنده بگم :آقا ۲ کیلو از این می خوام ۳ کیلو از اون می خوام ...... نه این که مثل این دو سال  ۲تا پیاز بخرم برای ناهار امروز چون فردا مسافریم می مونه خراب میشه و خوردن غذای فریزری هم غدغنه.

امروز دارم به هیچی فکر میکنم.

هیچی....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  |