الپرجریان جالبی راه انداخته که من هم از بقیه می خوام به این نوشتن پیوند بخورند.
1- روز 5 دی 82 که بم لرزید، کجا بودید؟ خبر را از کی و کجا و چگونه شنیدید؟ چه حالی پیدا کردید؟
2- بهترین خبری که دوست دارید درباره بم بشنوید، چیست؟ واقعی باشد یا آرزو هم فرقی نمی کند.
۱-جمعه ۵ دی مثل هر جمعه دیگه به میدان آرژانتین رسیدم تا برم سرکار .کنار دکه روزنامه فروشی یکی از بچه های گروه رو دیدم که داشت میرفت .چرا ؟ نمی دونم .اصولا تازه باید می اومد سرکار.خبر زلزله رو اون به من داد. نفهمیدم چرا سرم تیر کشید و داغ شدم.تند و تند آمار کشته ها رو می داد.توی "شرق" از همه داغون تر مریم خورسند بود که کاملا از حال و روزش می شد فهمید چه خبره.بعضی ناراحت بودن بعضی به "خبر"و بهترین تیتر و لید و عکس برای فردا و فروش بیشتر فکر می کردن . از همین کار روزنامه نگاری همیشه منزجرم .ما از داغ دیگران نان می خوریم.مریم دنبال رفتن به بم بود من هم همین طور . ولی اون رفت و من نتونستم برم. تا شب هر گوشه خلوت و بی مزاحم روزنامه جایی برای من بود که گریه کنم و چقدر گریه کردم . تا چند روز گلو درد عجیبی داشتم . این عادته منه هر وقت ناراحتیه شدیدی دارم گلو درد می گیرم.و هنوز نمی توانم بدون گریه"ایرج بسطامی" گوش کنم.
۲-تا در ایران زندگی می کنم می دانم باید برای ساخته شدن آنچه خیلی ویران شده است منتظر معجزه باشم. من فقط آرزو می کنم....آرزو می کنم.... دوباره بم بایستد
