کاش خدا زنده بود
کاش حرف می زد
راه می آمد تا اینجا ، که من تنها نشسته ام و کسی گوش ندارد
کاش خدا گوش داشت برای شنوایی بی پایان من که سالهاست خفقان دارد
کاش تو زنده بودی بودی خدا
کاش تو می آمدی تا این نزدیکی ها که من نشسته ام رو به قاب عکس پنجره
نان تعارف می کردی
با کمی آب برای سرفه های دوری از خودت
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 8:2 قبل از ظهر  توسط ثمانه قدرخان
|
