تبليغاتX
نوشتن

نوشتن

نوشتن آنچه که نمی شود هرجایی نوشت

با شروع "نوشتن" خیلی از دوستای قدیم پیغام دادن تو کجا؟ تبریز کجا؟ کی ازدواج کردی؟

من بعد از تعطیلی روزنامه "شرق" اومدم تبریز پیش محمود.

البته محمود دوست نداره از مسائل شخصی زندگیمون بنویسم، پس اشاره می زنم و خیلی توضیح نمی دم:

بعد از ازدواج با محمود ـ که تو تبریز کار می کنه ـ من مجبور شدم در تهران بمونم و با توقیف روزنامه من اومدم پیش محمود و در دانشگاه نبی اکرم (ص) مشغول انتشار "مانا" شدم که نشریه داخلیه دانشگاهه و بعد از انتشار شماره اول به گوشم رسید که معاونان وزیر علوم نسبت به مانا عکس العمل نشان دادند و شنیدم معاون پارلمانی وزیر هم در موردش نظر داده و نظرش هم مثبت بوده.

این رو موفقیت قطعی تلقی نمی کنم ولی خوشحالم.

"نوشتن" یکی ازهدیه های اولین سالگرد ازدواج ما بود که تابستونه 85 محمود به من داد برای این که بتونم فارغ از فضای روزنامه نگاری بنویسم.  من هم با توجه به مبتلا بودن به انواع تنبلی های مخصوص روزنامه نگارها  کم و بیش در "نوشتن" می نویسم.

البته همکاری های بین المللی هم دارم که نمی نویسم تا بعدها در دادگاه علیه من از اون ها استفاده نشه .

فعلا همین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  | 

از بلندی های تبریز می نویسم ازداخل هواپیما....

همین چند روز پیش بود که موتور یک هواپیما در مسیر تهران- شیراز آتش گرفت....

چند ماه پیش بود که یک هواپیما روی باند مهرآباد سقوط کرد....

و از سقوط هواپیمایی که پر بود از همکارهای مطبوعاتی من بیش از یک سال می گذرد ....

و من این بالا یک آرزو بیشتر ندارم کاش این داستان به آخر رسیده باشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  | 

مدت هاست دست ودلم به نوشتن نمی ره . امروز هم که می خواستم بنویسم با خبر فوت پدر آزاده بهم ریختم . عید چه سالی بود؟ الان دیگه ذهنم یاری نمی کنه با زهرا رفیعی رفتیم کرمانشاه پیش آزاده اون قدر بهمون خوش گذشت که الان وقتی به عکس های اون موقع نگاه می کنم احساس می کنم فقط یه فکره یه فکره قشنگ.

نه این که چون فوت شده بگم ولی مرد نازنینی بود به من و زهرا می گفت شما دوتا چه جوری زنده اید؟ چرا غذا نمی خورید؟ و با تعجب وصف نا شدنی به آزاده خیره نگاه می کرد و احتمالا توی دلش می گفت چه "خیره سرن "این همه بهشون تعارف می کنیم بازم ناز می کنن.

بابای آزاده رفت و خوش به حالش که کلی خاطره خوب ازش داریم .من اون رو با آخرین تصویر در عروسی آزاده همیشه به یاد دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  |