تبليغاتX
نوشتن

نوشتن

نوشتن آنچه که نمی شود هرجایی نوشت

دیروز در روزنامه اعتماد یادداشتی از من چاپ شد برای قهرمان شدن هادی ساعی در المپیک

 

مرد طلایی شورای شهر تهران

روزی که برای حضور در شورای شهر آماده شد تا شانس خود را در مدریت تهران هم بیازماید بسیاری نوشتند باید از دنیای ورزش خداحافظی کند.

مرد سی و چند ساله جوان که مدال های ریز و درشت خود را با خود به شهر نیاورد، یک صندلی برای مدیریت شهر تهران به خود اختصاص داد و با دنیای ورزش هم خداحافظی نکرد.

روی صندلی مدیریت یا پشت میز ریاست برای او فرقی نداشت، این را بعدها ثابت کرد.

هادی ساعی قهرمان تکواندو جهان طی یک سال مدیریت در شورای شهر تهران به دنبال سیاست نرفت هرچند سیاست برای او سفره بزرگی تدارک دیده بود. حساس ترین زمان برای تصمیم گیری اش انتخاب شهردار تهران بود، روز رای گیری، ساعت 7صبح کت و شلوار خاکستری روشن به تن داشت و با کفش های ورنی مشکی رنگ محکم قدم بر میداشت چنان که صدای قدم هایش در راهروی طبقه پنجم شورا می پیچید. سیاست او را در مورد انتخاب شهردار پرسیدیم عصبانی بود ولی وارد بازی سیاست نشد و جواب نداد.

اگرچه حضور در شورای شهر بر فعالیت های ورزشی او تاثیر گذاربود و همه برایش تیتر زدند: ساعی  بازي هاي آسيايي و مسابقات جهاني 2007 چین را باخت و توصیه کردند که صندلی شورای شهر را رها کند یا با ورزش وداع کند ولی نه از شهر دست کشید نه از ورزش.

ساعی در تقسیم بندی های سیاسی مدیریت شهری تهران وارد نشد و آنچنان سکوت کرد که بسیاری او را ساکت ترین عضو شورای شهر تهران نامیدند.

او می توانست به عنوان قهرمان ورزشی دنیا در ترکیب کمیته ورزشی تهران قرار بگیرد ولی آنقدر در سیاست گذاری ها کناره کشید که حتی بر خلاف توقع همگان ریاست کمیته ورزشی شورای شهر تهران هم به او نرسید.

اکنون زمان تبریک است به مرد جوان شورا که هم در مدیریت شهر چهره خوبی به یاد مردم گذاشته است و هم میدان رقابت های ورزشی را به دست رقبا نسپرده است.

دیگروقت آن رسیده است، برای هادی ساعی تیتر بزنیم :مرد طلایی شورای شهر تهران

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  | 

انتشار ماهنامه دنیای اقتصاد به دستور وزارت ارشاد متوقف شد
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  | 

شماره سوم ماهنامه دنیای اقتصاد منتشر شد در این شماره قرار بود  یادداشت ۶۰۰ کلمه ای در مورد روزنامه نگار شدن بنویسم.

این یادداشت را اینجا هم می گذارم برای بهانه به روز شدن

روزنامه نگاری شاعرانگی نیست

ظاهرا امروز روزنامه نگار شدن کار مشکلی نیست. چون متخصص بودن درایران اهمیت خود را از دست داده است. دنیای روزنامه نگاری هم مثل گذشته عجیب به نظر نمی رسد چون عجایب کارکرد دیگری پیدا کرده اند.

من یک روزنامه نگارم و درست به خاطر ندارم چرا روزنامه نگار شدنم را مدیون هیچ کسی نیستم به غیر از دنیای شاعرانگی.

تکراری است ولی از همه در بچه گی می پرسند دوست داری چه کاره شوی؟

دنیای بچه گی دنیای افسانه هاست و بچه ها به هرچه رویای بزرگی را شیرین تر کند دل می بندند و از آن آینده می سازند.

دنیای کودکی من اما دنیای جنگ بود و خیابان های بازی ام سنگر. پس من به رویای شیرین فکر نمی کردم، همیشه بزرگی را آرزو داشتم.

دنیای من دنیای سخت بزرگترها بود و هرگز نفهمیدم بزرگ که شدم می خواهم چه کاره شوم؟

امروز که می نویسم به نوشتن عادت کرده ام و کاری جز نوشتن ندارم. روزنامه نگاری ام نه یک اتفاق بود نه یک دلخوشی. یک هدف بود. دانشگاه که شروع حضور آکادمیک محسوب می شود با کار حرفه ای ام آغاز شد و روزنامه اخبار در پائیز 1377 شروع تجربه هایم بود.

از دوران دوری به هنر علاقه مند بودم و هنرمند شدن برایم فانتزی بود. شیک و محبوب.

نوشتن ولی همیشه به زندگی ام گره خورده و از زمانی که به یاد دارم می نویسم. انشاء، خاطره، شیطنت. ولی نوشتن.

به دنبال شاعرانگی رفتن تنها نیاز روزهای نوجوانی ام بود. پس تصمیم گرفتم شاعر شوم پس باز هم می نوشتم. مثل بچه ها مدادهایم را نجویدم تا همه بگویند نویسنده می شود ولی مزه تلخ مداد را خوب می شناختم.

نوشتن "روزنامه ای" هرچند با نوشتن شعر و قصه متفاوت باشد ولی دنیای شاعران و قصه پردازان مرا روزنامه نگار کرد. نه تقدسی برای این نوشتن قائلم و نه چشم خودم را چشم سوم جامعه می دانم چون حدود 10 سال روزنامه نگارانه به دنیا نگاه کردن به من آموخته است تحول در قلم من نیست در ذهن مخاطب است.

کولی بودن را هم در این حرفه از همان روزنامه اخبار چشیدم. پس از 6 ماه کار کردن،
بی پولی سرمایه گذاران، روزنامه نویس های اخبار را خانه نشین کرد. مجلات تخصصی فیلم و سینما در این دوران تجربه خوبی برای نوشتن بود. ولی باز دنیای روزنامه دنیای
پرسرعت بی بدیلی است. روزنامه های بهار، توسعه، حیات نو، نوروز، همشهری و چند
هفته نامه و ماهنامه و کمی روزنامه نگاری الکترونیکی تجربه های جالبی برایم گذاشته.

تا سال 1382 از دنیای هنر بیرون نزدم چون تجربه نوشتن را با هنرمندان و از هنرمندان نوشتن آغاز کرده بودم ولی جریان جدید روزنامه نگاری پس از سال 82 که به گونه ای جریان اجتماعی نویسی است مرا به این سمت هدایت کرد.

روزنامه شرق و هم میهن تا این لحظه آخرین تجربیات نوشتن در روزنامه برای من بوده است. این دو روزنامه را جور غریبی دوست دارم. جوری که وارد دنیای شاعرانگی ام
می کنند.

در این 10 سال فهمیده ام روزنامه نگاری نه ساده است و نه اتفاق که هر بار بیفتد و تقدیری یا سرنوشتی رقمی برایش بزند.

روزنامه نگاری هم یک حرفه است با تمام تخصص ها و حساسیت های خودش که همه آن را یاد نمی گیرند حتی اگر روزنامه نگار باشند.

شاید همه روزنامه نگار بشوند ولی همه روزنامه نگار نمی مانند.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  | 

به خواب مي روم اما چه خواب دشواري

بخواب خواب قشنگم ، هنوز بيداري ؟

 

هنوز شعله وري ؟ : آه  راحتم بگذار

صداي خواب در آمد : بخواب تب داري  

 

من از تب تو به هذيان رسيده ام تو ولي

نخواستي كه خودت را به خواب بسپاري !

 

فقط خيال تو آمد ولي نه ، بختك بود !

كجاست عينك خوابم عجب شب تاري

 

به روي سينه ي خوابم نشست بختك وگفت :

به چنگ عكس پلنگ پتو گرفتاري !

 

شبيه اينكه شبح باشي ونباشي باز

بجز تويي كه نبودي ،  نبود غمخواري

 

چه خنده دار؛  براي تو گريه مي كردم

چه استغاثه ي خيسي چه شوق ديداري  

 

گذشته ي تب و آه و ... گذشته هاي تباه

و روز وشب دو سفيد وسياه تكراري

 

خلاصه قصه ي خواب از سرم پريد وكلاغ

به خانه اش نرسيد و ... بخواب تب داري !

 

این شعر متعلق به یک دوست قدیمی است که امشب در وبگردی پیدا کردم

از مجموعه اشعار کتاب" و پای من که قلم شد نوشت برگردیم "

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  | 

 

مرگ خسرو شکیبایی خیلی به همم ریخت

به همین سادگی

به مرگ خودم فکر می کنم

هر وقت خیلی گریه می کنم

هر وقت وقت مرگ ما می رسد

به مرگ تو فکر می کنم

در اوج مردن تنها آرزویی است که دارم

تنها آرزویی که هیچ کس نمی تواند آن را از من بگیرد 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  | 

نه آدمم نه گنجشک

اتفاقی ساده ام

هر بار می افتم

نیمی را باد می برد

نیمی را مردی که نمی شناسم

 

شاعر: اسمش الان در پس ذهنم گم شده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  | 

روزنامه دنیای اقتصاد یک ماهنامه تحلیلی هم منتشر می کند که به لطف محبت شیده عزیزم و جناب آقای محمود صدری سردبیر محترم من هم در حوزه آموزش در این ماهنامه همکاری دارم.

در اولین شماره این ماهنامه به بحث خصوصی سازی در نطام آموزش عالی پرداختیم  که ویژه نامه ای شد جالب.

با دکتر محمدعلی نجفی درباره خصوصی سازی در نظام آموزش عالی صحبت کردیم و اینکه در ایران دانشگاه خصوصی نداریم و هرچه هست تقلیدی است ناشیانه از غرب مدرن.

متاسفانه به دلیل نگاه یکپارچه نگر نظام جمهوری اسلامی به تمام امور مملکت داری نظام آموزش خصوصی در ایران شکل نگرفت. چراکه جمهوری اسلامی از بدو شکل گیری معتقد بود کسی به غیر از خودش و افراد زیرنظرش نباید در نظام آموزشی قرار داشته باشد چون ممکن است اندیشه ای غیر از آنچه می خواهد به دیگران آموزش داده شود. هرچند در دوران پهلوی حرکت هایی برای خصوصی سازی در همه ارکان به ویژه آموزش  شکل گرفت ولی پس از انقلاب سال ۵۷ عقیم ماند. البته امروزه مدیران جمهوری اسلامی به این نتیجه رسیده اند که خصوصی سازی باید در کشور پیگیری شود ولی ۳۰ سال است که هیچ فعالیتی برای ایجاد زیرساخت های آن انجام نگرفته است. در مصاحبه با دکتر نجفی به این موارد پرداخته شده است.

 امروز دکتر نجفی این مصاحبه را در سایت شخصی خود قرار داده که من هم به آن لینک می دهم. به قول آقای رسول خادم:"برای ثبت در تاریخ"

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  | 

برای تکمیل آموزش های روزنامه نگاری چند رسانه ای  روزانه ساعت های بسیاری را در اینترنت می گردم تا به ساخته های جدید در این حوزه برسم . ساخته های حرفه ای  و گاه آموزش های ابتدایی.

حاصل گشتن های امروز  آشنایی با سایتی بود که فیلم های کوتاه اجتماعی و سیاسی  ساخته و برای  استفاده کاربران در فضای مجازی قرار داده است.

فقر دختر 13 ساله تهرانی گزارشی بود که در این سایت دیدم  و برای ساعت های طولانی توان درک شرایط او را نداشتم. دختربچه 13 ساله ای که اندازه 20 و چندساله ها حرف می زد و از زندگی می گفت. آنچه در فضای 30 ، 40 متری اطرافش نبود.

با یک گشت چند ثانیه ای در اینترنت آمار فقر ایران را به صورت رسمی پیدا کردم.

دخترک این گزارش واقعگراتر از آن حرف زد که بتوانم در اینجا سیاست های دولت را در عدالت و مهرورزی به نقد بکشم و در مورد سیاست هایی که دولت جمهوری اسلامی از سال 1357 تا کنون در مورد آن تاکید داشته حرف بزنم.ولی آنچه مسلم است این است که افراد مسوول در این حوزه باید جواب قانع کننده ای برای چنین گزارشی داشته باشند.چراکه طی چند سال اخیر تنها موضع مسوولان در این حوزه به رخ کشیدن برنامه های عریض و طویل بوده است.ولی امروز آزیتا خواهر ۱۰ ساله این دختر که در کاشان گریه می کند منتظر همین جواب است.  

دخترک 13 ساله گفت هیچ توقعی از دولت ندارد. او واقع گرا تر از من بود. من هنوز به بنیادهای خیریه و کمیته امداد و وزارت رفاه و تامین اجتماعی فکر می کردم.

 

تدوين‌گر نقشه جغرافيايي فقر كشور، خط فقر مطلق (شديد) سال 86 كشوري را بر حسب توزيع درآمد و مصرف خانوار، 400 هزار تومان اعلام كرد و گفت: خط فقر شديد استان تهران، براي يك خانوار پنج نفره در سال گذشته، 650 هزار تومان بوده است.

دكتر حسين راغفر در گفت‌وگو با خبرنگار «اجتماعي» ايسنا، همچنين خط فقر مطلق (شديد) كشوري در سال 83 را 238 هزار تومان، 84 ، 276 هزار تومان، 85، 325 هزار تومان و در سال 86 نيز 400 هزار تومان برشمرد و با اعلام اين كه خط فقر مطلق شهر تهران هم، در سال 86 ، حداقل 770 تا 780 هزار تومان بوده است، گفت: خط فقر مطلق استان تهران نيز در سال 83 ، 400 هزار تومان، 84 ، 480 هزار تومان ، 85 ، 560 هزار تومان و سال 86 ، 650 هزار تومان و اين ارقام بيانگر رشد سالانه 18 درصدي خط فقر در كشور است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  | 

 

 

مدت هاست که ننوشتم

آخرین بار هم به کنایه گفتم شاید نام این فضا را ننوشتن بگذارم ولی نشد و نذاشتم

در ترکیه هستم، کنار  تنگه بوسفر و مشغول گذراندن یک دوره آموزش مالتی مدیا

روز و شب های پر کاری است ولی آنچه این پر کاری را توجیه می کند دین چندباره ترکیه است با سوژه های جذاب

امروز برای پیگیری یک گزارش به محله "آکسارای" رفتم محله ای که به نام محله ایرانی ها در ترکیه معروف است و ساختار عجیبی دارد. مردم فارسی حرف می زنند و به هم ریختگی عجیبی در محیط به چشم می خورد به زودی یک کلیپ کوتاه از این محله می سازم

ولی امروز خیلی اتفاقی به دنبال سوژه "پاتوق" ایرانی ها در استانبول بودیم البته به همراه یکی از بچه ها که به سوژه عجیبی رسیدیم: آدم های بپرون

آره درست نوشتم " آدم های بپرون " یعنی افرادی که ایرانی ها رو قاچاقی از مرز آبی ترکیه می فرستند یونان و تو از اون جا هر جا که خواستی می ری

با بهناز بودیم و با چند ایرانی صحبت کردیم

همه در فکر فرار و پریدن بودن

یکی مرتضی بود ۲۵ ساله حدود دو ماهه که در استانبول سرگردانه

می خواد بپره

مادرش و برادرش سوئد زندگی می کنند و مرتضی هم همین روزها با یک پاسپورت جعلی می پره

ولی بقیه با مرتضی فرق داشتند به مقصد نا معلومی فکر می کردند شاید فرانسه شاید اسپانیا شاید هم آمریکا

اون ها ایرانی هایی بودند که مدت ها ست منتظر رد شدن از مرز هستند ولی هنوز موفق نشدند

مرتضی هم تا الان ۲۰ میلیون به این "آدم بپرون" ها پول داده بود که بره ولی هنوز موفق نشده

یکی دیگه دختری بود به نام مهسا که برای رفتن به آلمان با دوست پسرش از شهسوار فرار کرده بود اومده بود استانبول

۱۹ ساله بود و در ایران حسابداری خونده بود

ایرانی هامی گفتن در محله ایرانی ها خود فروشی می کنه البته از سر و وضعش معلوم بود

بهش گفتم می یای با هم قدم بزنیم گفت" منتظر رفیقم هستم"

پرسیدم اسمش؟

جواب داد :"علی"

قضیه به اینجا ختم نمی شه

در محله ایرانی ها که با بهناز می چرخیدیم مقابل یک آژانس مسافرتی پسر جوون خوش پوش و خوشگل ایرانی به ما که فارسی حرف می زدیم گفت:" خانم ها ما امشب تور دریا با رقص و آواز داریم برای ایرانی ها. لطفا بلیطش رو بخرید"

سر صحبت را با او باز کردیم تا از وضعیت ایرانی ها بپرسیم  و به قاچاق ایرانی ها به آن طرف مرز برسیم

از بعد ازظهر در چند آژانس مسافرتی این سناریو را اجرا کرده بودیم ولی با برخورد تند مسوولان آژانس مواجه شدیم

این پسر که با خانواده اش در استانبول زندگی می کرد خیلی سریع به ما اعتماد کرد من هم به او گفتم  من و بهناز می خواهیم با "بپرون "ها از مرز فرار کنیم 

اون هم ما رو به مدیر آژانس مسافرتی معرفی کرد

مرد قد کوتاه با اندامی تقریبا چاق خیلی راحت گفت با ۳۵۰۰ دلار یا ۲۵۰۰ یورو  طی دو روز ما رو از مرز خارج می کنه

ما در مورد مجل اقامت پرسیدیم گفت در یک هتل خوب ساکن می شیم و تا زمان رفتن تمام هزینه های اقامت اعم از خورد و خوراک به عهده او و فرد قاچاقچی است

ما اصرار کردیم با قاچاقچی که می خواد ما رو ببره یونان حرف بزنیم قبول کرد و گفت باشه شماره تلفنش رو می دم

بعد پشیمون شد و گفت بریم پیشش

ما قبول نکردیم

گفتیم باید بیاد اینجا که ما هستیم

پذیرفت و 10 دقیقه بعد آقای قاچاقچی ژیگول سر و کله اش پیدا شد

و ابعاد قضیه معلوم شد

می گفت اسمش" محمد- ز " است

ما رو در خانه خودش ساکن می کنه و فقط اقامت با اونه و خورد و خوراک با ماست

گفت الان تو خونش چند نفر دیگه مثل ما هستن که می خوان بپرن

ما هم باید با اون ها زندگی کنیم

باید 13 نفر بشیم که بتونیم  با یک قایق موتوری  بریم

هیچ وسیله ای نباید همراهمون باشه

فقط یک کوله پشتی چون باید جلیقه نجات بپوشیم

البته یک نفر قبلش به ما گفته بود که قاچاقچی ها افراد فراری رو  با قایق بادی می برن وسط دریا نزدیک مرز یونان که به ترکیه خیلی نزدیکه و قایق رو پاره می کنند و همه می پرن در آب تا مرز شنا می کنند و پلیس یونان چاره ای جز نجات اون ها نداره

بعد بستگی به شانس اون ها داره که چه بلایی بر سرشان می آید

مرد قاچاقچی تمام تلاش خودش رو کرد تا ما رو قانع کنه که باهاش بپریم

من تلفنش رو گرفتم و گفتم باید فکر کنیم  و خبر بدیم چون شرایط سخته و معلوم نیست وسط دریا چه بلایی سر ما می آید

ماجرا پر از فراز و نشیبه

شاید فایل صوتی این گفت و گو رو که با موبایل مخفیانه ضبط کردیم بزارم اینجا

امشب به مهسا فکر می کنم و ایرانی هایی که منتظرن همین روزها بهشون بگن روز پریدنه و اون ها آماده پرواز نباشن

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  | 

متاسفم که یک بعدازظهر دلگیر و تنها را اختصاص دادم به دیدن فیلم "سیروس الوند" با نام "زن دوم"

سرتاسر این فیلمنامه هذیان بود

زن دوم که نیکی کریمی ایفاگر نقش آن بود با نجابت هرچه تمام تر از زندگی مرد مورد علاقه اش که ۵سال پیش همسرش ترکش کرده بود  بیرون می رود  و بچه ای را که در دوران زندگی مخفی با این مرد نصیبش شده است نگه می دارد  و با شوهر اولش بزرگ می کند و....

داستان به قدری بی مایه است که آدم از پولی که به گیشه داده گریه اش می گیرد نه از سرنوشت شخصیت های داستان

نمی دانم چرا "تم "زندگی ما ایرانی ها اینقدر غم و غصه و بد بدختی دارد.سینما یکجور تلویزیون یکجور

شادی های اخلاقی و حکومتی مان هم سینه زنی و ذکر مصیبت است

جالب است کار وزارت ارشاد که به کار مهرجویی اجازه اکران نمی دهد ولی به آنچه سلیقه مخاطب را نابود می کند مجوز پخش و اجازه تبلیغ در  رسانه همگانی چون تلویزیون را می دهد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط ثمانه قدرخان  |